|
|
|
|||||||||
|
درخت خزان دیده ام برگهایم ریخته است قامتم رنجور است طعنه ها می شنوم دردها می نوشم و بر آنم که سر انجام دست گرم هیزم کش تیشه سرد وفا بوسه گرم جفاش سرم آرد به سجود * * * ما درختان امروز ریشه ها مان تنک است دشت ها مان بی باران شاخه ها مان سبک است و دگر باد که روزی قاصدی بود مرا به درخت دگری طوفان گشت چشمه ها می بندد ابرها می دزدد و نسیم سحرم را بلعید سبزه ها زیر پرم خشکید * * * - بی تأمل به زمانی که گذشت و مرا مونس جان بود و نوازشگر این شاخ وتنم دست هایم خشکاند و به تحریک هوی و هوسش بی ترحم غرید: که شقایق را من کشتم و دگر نعره زنان خندید که شبی تا به سحر داغ بر سینه و جان گیرم و گریم به نهانخانه ظلمت ... به نهانخانه درد ... به نهانخانه یک معبد شهوت ... به سیاهی شبی که ز صبحش خبری نیست ... که نیست! ع- قاضی حسینی / تهران خرداد 1375 |
||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:34 توسط
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر
نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین
میبرید ................
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای
سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر
نخواهد کرد.....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:21 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
باسمه تعالي به ياد شادروان دكتر عبد الرحمن ميري داندانپزشك جوان، خدوم و مردمداري كه صفحاتي درخشان از منتهاي خدمتگزاري در مناطق چون بندر خمير ، كشار ، كمشك، بندر لنگه ، بهده (زادگاهش) و پارسيان تنها بخشي از كارنامه آخرت خود كرد و آفرين هاي حزين مردم دردمند جنوب را پس از 41 سال عمر با بركت بدرقه راه بي بازگشت خود نمود . نوشته ذيل تلميحي است به حيات پر بار آنمرحوم كه بتاريخ 19 فروردين 1385 عرصه هاي اخلاق پزشكي ، ورزشكاري و مردمداري از حضور درخشانش خالي شد./// سيد عبدالله قاضي حسيني///
* پسري از جنس نور* او هم كودكي بود به ظاهر مثل همه كودكان ديگر، اما روزي همبازيهايش اسباب بازي او را خيلي نوراني و روشن ديده بودند و از او پرسيده بودند: چرا اينهمه نورانيه ؟! و او چنانكه عادتش بود كم رو بود و چيزي نگفته بود و ديده بودند كه عرق شرمي چهره اش را به بازي گرفته و بر گونه و پيشاني اش نقش بسته است. اين حكايت را براي مادرش تعريف كردند. مادرش هم براي اينكه همبازيهايش را قانع كند گفته بود: پريان دريايي اين اسباب بازي را وقتي پدرش در بازگشت از سفر دريا گرفتار طوفان شده بود پس از آرام گرفتن بر ساحل جزيره اي نا شناخته به دستش دادند و براي اين پسرم فرستادند. اين حكايت مدتي بين همسالان او دهان به دهان گشت، اما پس از چندي فراموش شد. بعدها وقتي بزرگتر شد براي درس قرآن به مكتبخانه رفته بود . يك وقتي ملا كه از نماز پسين برگشته بود، بچه ها به او گفته بودند: ما درون رحل و قرآنش چيزهاي عجيبي ديديم، نمي دانيم آتش بود يا نور بود! هر چه بود خیلی نور داشت! ملا گفته بود: بچه ها مزخرف نگوييد، برويد قرآنتان بخوانيد. و چون بچه ها اصرار كردند، ملا گفته بود : آن نور نور قرآن است و به نوبت توي قرآن شما هم خواهد آمد و به اين ترتيب بچه ها را آرام كرد بود . اما بعدها هيچ كس آن را در قرآن خود نديد. به مدرسه که رفته بود از همان روز اول بر او رشك بردند وحسد کردند كه هيچ درس نمي خواند و نمره هاي خوبي هم مي گيرد. و روزي از همين ايام معلمي كه به خاطر سعايت و خبر چيني يك همكلاسي حسودش به خشم آمده بود، او را به بهانه تقلب در امتحان تنبيه كرد و سخت به باد كتك گرفت . اما شگفتا كه هيچ اشک نريخت و ناله نكرد، فقط گفت: نا حقي كردي، و عرق شرم بود كه بر گونه هاي معصومانه اش جهل و ستم را يكجا رسوا مي كرد، و اين نمايش هر جگري را كباب مي كرد. همكلاسي هايش كه بيشتر شاهد بي گناهي اش بودن اشك ريختند حتي او كه تهمت تقلب زده بود. و معلمش بعدها مي گفت: نگاه اين پسر مرا آب مي كند. من از اين نگاه كه مي گويند خيلي مهربان است مي ترسم، گاهي هم شرم دارم، همه مي گويند چشمانش نور دارد، روشنايي دارد، ولی من می گویم اين نور نيست، اين پسر سراپا بلند پروازي و ادعاست. يك روز با جسارت تمام مي گويد: من مي خواهم دكتر شوم. آخر گستاخي هم حدي دارد، جلوي من معلم نبايد ادعایی بکند، مگر از من و پسر من بهتر است؟! مگر از بچه های مردم بهتر است. اصلاً هر وقت مي بينمش داغونم مي كند. حتي روزي به مرحوم پدرم كه خيلي كم حرف بود گفتم: اين شاگرد ادعا مي كند: «با پاك كن هم مي شود رنج مردم را پاك كرد». حرفهاي عجيب و گنده تر از دهنش مي زند.... پدرم حرفم را بريد و گفت: «كسي كه چشم درد دارد به روشنايي حساس است، از نور بدش مي آيد . آدم كه مريض باشد ، آب شيرين را تهمت تلخي مي زند». اين حرفهاي پدرم كه طولاني ترين جمله ها ي او بود، سخت مرا تكان داد و از آن به بعد به اين فكر بودم كه بايد با بد ذاتي خود بجنگم و نور اين پسر را ببينم. از آن پس هميشه او را تعقيب مي كردم و زیر نظر داشتم، تا اينكه روزي توي ده پيچيد كه اين پسر در دانشگاه قبول شده و قرار است طبيب دندان شود. پيرمردي را ديدم كه مي گفت: ان شاء الله دكتر بشه، ما براي هر دردي پيشش مي ريم ، هر چي باشد دكتر خودمونه، غريبه كه نيست از خودمونه. و سالها بعد معلوم شد كه هر كسي كه او را مي شناخت ، درماني از او به يادگار داشت. جالبتر از همه اينكه در شب عروسي اش كه دسته جات مختلفي از موسيقي محلي جنوب مي خواستند برايش سنگ تمام بگذارند، آن وقت كه آهنگ ني انبان با گوشه هاي سنگينش خاطرات تلخ و شيرين مردم را مي كاويد و زنده مي كرد، پيران فرزانه ده به پاس سپاس از همه مردمي هايش حلقه هايي از گل را به گردنش آويختند. ناگهان كُنار مسيح(1) و تمام نخلهاي ايستاده در آن نزديكي و در دور دست نخلستانهاي تاريک با خش خش برگها و رقص شاخه ها به صدا آمدند و تمام فضا را مالامال از هياهو نمودند. مردم براي لحظاتي دچار شادي وهم آلودي شدند، برخي هم ترسيدند تا آنجا كه شيخ وارسته ده گفته بود: آن شب با چشم خود ديده است كه ملائك هم در گوشه اي نوراني از آسمان به رقص و پايكوبي پرداخته اند. آن شب ديگر همه باورشان شد كه واقعاً اين پسر از جنس نور است و مثل خورشيد نورش همه را در بر مي گيرد. حتي آنان كه دشمن خورشيدند و از نور بدشان می آید. از آن شب به ياد ماندني تقريباً هفت سال گذشت، به تلخی هم گذشت، شيريني هم داشت اما اندك. چرا كه بعد از مدتي بيشتر مردم، همزمان و يكپارچه خوابي ديدند. آنها در خواب ديدند ستاره بختشان چون شهابي روشن گرده تاريك وظلمانی يك شب دراز را تازيانه نواخت و به نظر آمد از آن بلنداي آسمان سقوط كرد و در سرزميني دور، نزديك اقيانوس اطلس به دست هيولايي افتاد ، هيولايي وحشتناك به شكل اختاپوس و خرچنگ . آن دو به جان هم افتادند و سخت و جانانه با هم مبارزه كردند. اما ضربه هايي كه هيولا بر پيكر ستاره وارد مي كرد گاهي پره هاي زيبا و ظريف آنرا مي شكست،مردمی که آن صحنه ها را می دیدند هم دلشان می شکست. ولي ستاره همچنان مي درخشيد و لبخند مي زد. نهايتاً كسي متوجه نشد چي بود و چي شد؟! رويا بود يا واقعيت؟! اما در همانجاي آن شب بيادماني عروسي پسر نوراني نزديك همان كُنار ، پسينگاهي مردم خود را غافلگير يافتند و ديدند كه بي اختيار دستهايشان به سمت آسمان كشيده مي شود گويي كه قهرماني را بدرقه يا استقبال مي كنند و او را بر دستان خود آفرين مي گويند و شگفتا كه هر كسی او را كس خود مي دانست . آني فكر كردم چه خانواده بزرگ و پرجمعيتي دارد! او مثل هميشه لبخندي پرفروغ و پر نورمثل لبخند بهار بر لب داشت ، تنها تفاوتش اين بود كه در آن غروب از هميشه نوراني تر به نظر مي رسيد . ناگهان قامت بر افراشت ، روشن و و نوراني و كشيده ، پنداري كه مي خواست شيرجه برود و به پرواز درآيد ، درست مثل ايامي كه درون دروازه تيمش پرواز مي كرد و همه مي گفتند دستانش بي اختيار كش مي آيد و هر توپي را مشت مي كند و مورد گلايه تيم مقابل هم بود. اما اين دفعه براي پرواز بال گشود ، بالي سفيد و نوراني، و در كمال شگفتي به پرواز در آمد و اوج گرفت. همه از اين شوخي عجيب و بي جا ناراحت شدند. كسي از او توقع نداشت كه در اين تقدير وبزرگداشت همگاني اين همه هوادار را آرزو به دل گذارد. اما به نظر مي آمد دست خودش نبود. چون كه هر چه بيشتر به سمت سرخي افق آن غروب مي رفت همه شاهد بودند كه دستانش به سمت مردم کشیده تر مي شد ، درست مثل صحنه جدا شدن فرزند از مادر . آن شب عجيب بود، غروب هم به درازا كشيد و طولاني شد، گويي كه دو خورشيد در حال غروب بودند، خيلي ها نماز مغربشان را هم با همه تنگ بودن زمانش ديرتر از هميشه خواندند. آخر چاره چيست؟! غروب كه دست ما نيست! غروب دست خداست!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1) یک درخت كُنار کهنسال منتسب به کسی از قدما به نام «سید مسیح» در روستای بهده زادگاه مرحوم دکتر میری و نزدیک خانه شان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7:12 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت وگو با محمدهادي نژادحسينيان
برنامه مدون براي نفت و گاز نداريم
بازنشسته نشدم، بازنشانده شدم
گروه اقتصادي، رويا خالقي؛ مصاحبه با محمدهادي نژادحسينيان رئيس سابق هيات مذاکره کننده ايراني در خط لوله صلح و دبيرکل مجمع مجالس آسيايي در شرايطي که قرارداد خط لوله موسوم به صلح که از دلايل بازنشستگي او و خداحافظي از طبقه 13 وزارت نفت است از اين نگاه که هنوز اين قرارداد به امضا نرسيده جالب توجه است اگرچه مدت زيادي وقت صرف گرفتن اين مصاحبه شد و او در اين مدت بارها در گفت وگو با سايت هاي داخلي فرضيه تخفيف به دو کشور همسايه را مطرح کرد و حتي چند روز پيش يک بار ديگر با ارائه فرمول از هديه ايران به شهروندان هند و پاکستان گفت اما اعتماد از اين نگاه که چرا ايران با داشتن ذخاير گازي نقشي در بازار هاي جهاني ندارد باب گفت وگو با محمدهادي نژادحسينيان را باز کرد و در ادامه دلايل افشاي فرمول قيمت را از او در شرايطي که محرمانه است جويا شد اگرچه او معتقد است درگيري 100 کارشناس از 3 کشور نمي تواند مهر محرمانه بر اين فرمول زند و تاکيد مي کند مردم ايران ظاهراً نبايد از فرمول اطلاع داشته باشند اما وقتي بحث به بازنشستگي مي رسد هنوز جملاتم تمام نشده مي گويد بازنشانده نه بازنشسته و سپس مي افزايد؛ اين گونه که شنيدم مشرف زنگ زده به آقاي رئيس جمهور و گفته رئيس تيم مذاکره کننده شما انعطاف لازم را ندارد و کار به نتيجه نمي رسد و پاسخ مي شنود چهار ماه به اين تيم فرصت مي دهيم اگر به نتيجه نرسيد خودمان جلسه مي گذاريم و تصميم نهايي را اتخاذ مي کنيم بعد از اين مذاکرات بين روساي جمهور دو کشور ديگر هند و پاکستان به مذاکرات با ما اهميت نمي دادند و اين سخنان حسن ختام بحث در مورد دلايل برکناري رئيس سابق هيات مذاکره کننده ايراني بود که جايش را به حجت الله غنيمي فرد سپرده تا شايد بتوان صلح را به ارمغان آورد اگرچه غنيمي فرد قوياً تخفيف را رد مي کند. خط لوله کشيده مي شود تا نويدبخش صلح در منطقه باشد اما نه تنها صلح حاصل نشد بلکه دستاورد اين مذاکرات تاکنون به تصميم گيري همسايگان براي ايران در مورد اينکه چه کسي مذاکره کند يا نکند ختم شد.
---
- چرا ايران با داشتن حجم عظيمي از ذخاير گاز هيچ جايگاهي در بازار جهاني ندارد؟
به نظر من چند دليل مي توان براي آن ذکر کرد. نخست آنکه برنامه مدوني براي نفت و گاز و به طور کلي انرژي کشور تنظيم نشده است و اينکه در کدام بازار و با چه شرايطي بايد حضور داشته باشيم مشخص نيست. به عنوان مثال براي مدتي سياست دولت اين بود تا وقتي که ما نفت و گاز براي صادرات داريم اجازه عبور نفت و گاز هيچ کشوري را از داخل خاک ايران ندهيم. اين سياست سبب شد عبور بعضي خطوط لوله ها که مي توانست منافع ايران را تامين کند اجرايي نشود. دوم آنکه مصرف داخلي گاز متاسفانه بي رويه است و رشد آن بيشتر از رشد توليد داخلي است. آنچه الان بنظر من مي رسد اين دو مورد است.
- شما فرموديد ما سياستي براي نفت و گاز کشور نداريم. از چه زماني اين سياست وجود نداشت؟
من عرض کردم سياستي تنظيم نشده است.
- يعني هيچ وقت ايران براي ذخاير عظيم نفت و گاز خود سياستي نداشته است؟
ظاهراً، يادم نيست که چنين سياستي مدون و برنامه ريزي شده باشد.
- بدون سياست مدون ايران با اين همه نفت و گاز چه مي کند؟
بدون سياست، همين کاري که تا به حال کرده، از حجم عظيمي از ذخاير طبيعي استفاده لازم را نکرده است.
- کشوري با موقعيت ايران مثل روسيه که هم نفت دارد و هم گاز، بسيار تاثيرگذار در بازار جهاني است. در واقع آنها براي خريداران نفت و گاز خود تصميم مي گيرند در حالي که اين موضوع براي ايران بالعکس است. دليل عمده آن چيست؟
اين موضوع به همان سياست مدون برمي گردد. اگر سياست مشخص باشد مي توان به نحو مطلوب از امکانات کشور استفاده کرد اما اگر نباشد... به عنوان نمونه ترکيه بارها اعلام کرد من آماده خريد گاز از ايران و صادرات آن به بازار اروپا هستم اما ايران مخالفت کرد و دليل مخالفت اين بود که ترکيه نبايد صادرکننده گاز ايران به اروپا شود بلکه بايد منتقل کننده آن باشد. البته اين موضوع منافع بلندمدت براي ترکيه داشت و از برخي جنبه ها براي ايران خوشايند نبود اما بايد اين موضوع مورد تجزيه و تحليل کارشناسانه قرار مي گرفت و حالت هاي مختلف پيشنهاد ترکيه مورد بررسي قرار مي گرفت تا نقاط ضعف و قوت آن مشخص شود. براي داشتن سياست مدون و برنامه ريزي همه اين مسائل مورد بررسي قرار مي گيرد تا منافع کشور به بهترين وجه تامين شود حالا ان شاء الله که وزارت نفت اين کار را انجام دهد.
- اين سياست ها را چه کساني يا چه ارگاني بايد براي نفت و گاز تدوين کنند؟
قاعدتاً معاونت برنامه ريزي نفت بايد آن را انجام و پس از آن به تصويب دولت و شوراي امنيت ملي برساند.
- آيا شما موافق بوديد که ايران گاز را در اختيار ترکيه براي صادرات قرار دهد؟
شايد ترکيبي از خواست هر دو راه حل عملي بود. مثلاً ايران اجازه صادرات گاز خود از خاک ترکيه به يونان را مي گرفت و در مقابل اجازه ترانزيت گاز ترکمنستان به ترکيه را هم تا سقف معيني مي داد.
- يعني معتقد بودند خودمان مستقيماً به يونان گاز بفروشيم و نيازي به واسطه نيست؟
مخالفت با ترانزيت گاز ترکمنستان از خاک ايران بود و معتقد بودند طرف ما بايد يونان باشد نه ترکيه. چون عقيده داشتند ترکيه گاز را با قيمت ارزانتر از ما مي خرد و گرانتر به يونان مي فروشد البته احتمال چنين کارهايي هست اما بايد با وضعيت موجود مقايسه کنيم که ما برنامه يي براي صادرات داريم يا خير و اينکه چگونه بايد خود را به بازارهاي جهاني وصل کنيم به هر حال يک راه آن اين است که از طريق ترکيه گاز را به يونان بفروشيم
- جواب سوالم را نگرفتم آيا شما موافق بوديد؟
ترک ها تا آنجا که ذهنم ياري مي کند موافقت خود را با عبور خط لوله گاز ايران از داخل خاک ترکيه اعلام کردند اما در مقابلش شرطي را عنوان کردند که اجازه عبور خط لوله گاز ترکمنستان از خاک ايران به ترکيه داده شود که اين موضوع مورد موافقت وزارت نفت قرار نگرفت. من طي نامه يي خواستار تعيين تکليف اين موضوع شده و نوشتم هيچ ايرادي ندارد ما اجازه عبور خط لوله گاز ترکمنستان را از ايران بدهيم و حق ترانزيت دريافت کنيم و ضمناً در اين پروژه سهيم باشيم و اجازه صادرات بيشتر را به اروپا داشته باشيم و بتوانيم در آنجا مشتري پيدا کنيم و ليکن جوابي براي اين سوالات و تصميم گيري نهايي نيامد و مذاکرات باقي ماند و فکر نمي کنم در حال حاضر هم به نتيجه يي رسيده باشد.
- اين مذاکرات براي زمان وزارت آقاي هامانه بود؟
بله.
- چرا آقاي هامانه مخالف بودند؟
من مطمئن نيستم نظر وي چه بود، سياست اين گونه بود و از قبل وجود داشت و تغييري نکرد.
- چه کسي به اين نتيجه رسيد؟ يعني اين سياست از بيرون به مجموعه وزارت نفت ديکته مي شد؟
نه. اين سياست فکر نمي کنم از بيرون به وزارت نفت ديکته شده بود حالا از چه زماني اين سياست و در زمان کدام وزير و بر اساس تصميم شوراي امنيت که براي سال ها پيش بود اتخاذ شده و چنين تصميمي گرفتند من اطلاعي ندارم که ريشه تصميم گيري از کجا بوده اما سياست نانوشته اين بود.
- آقاي دکتر شما علاقه خاصي به ترکيه داريد يعني دوست داشتيد يا حجم گاز صادراتي به ترکيه افزايش پيدا کند يا گاز ايران از طريق ترکيه به کشورهاي اروپايي برود و آنقدري که به ترکيه علاقه داشتيد به هند و پاکستان علاقه يي نداشتيد؟
نه اين گونه نيست. حقيقت اين است که خوشحال بودم گاز ايران به مناطق محرومي مثل هند و پاکستان برود و کمکي به مردم اين مناطق شود. اگرچه از نظر اقتصادي و سياسي شايد اروپا براي ما شرايط بهتري داشت و ليکن يک مساله مطرح بود و آن اينکه وقتي هند و پاکستان قيمت مناسب را نمي پذيرفتند و در مقابل پيشنهاد 9دلاري ما قيمت 4 دلاري را مطرح مي کردند در اين شرايط منطقي بود که ما گاز را به قيمت مناسبي که کشورهاي ديگر خواهان آن بودند بفروشيم تا هند و پاکستان متوجه شوند ما حاضر به ارزان فروشي نيستيم و گاز را به قيمت مناسب مي فروشيم نمونه اش ترکيه که حاضر به پرداخت مناسب قيمت گاز بود و از همه لحاظ آماده تر بود و خب بازار اروپا از بازارهاي اطراف ما بهتر و قيمت ها مناسب تر بود اينها همه دلايل محکمي بود که نسبت به صادرات گاز به اروپا از طريق ترکيه سريع تر اقدام مي کرديم. راه ديگر انتقال گاز نيز نوبوکو است که ترکيه هم در آن تصميم گيرنده است ضمن اينکه غربي ها نيز علاقه يي به خريد گاز از طريق خاک اوکراين و از روسيه با توجه به مشکلات پيش آمده در دو سال گذشته ندارند. مجموع اين عوامل نشان دهنده اين است که ترکيه شرايط خاصي داشت که مي توانست به حل بقيه مشکل ها نيز کمک کند.
- يعني زماني که ما براي قيمت با هند و پاکستان چانه زني مي کرديم ترکيه حاضر بود رقم پيشنهادي ما به هند و پاکستان را بدون چانه زني بخرد؟
بله همان قيمتي که در حال حاضر گاز را مي خرد.
- پس چه اصراري براي فروش گاز به هند و پاکستان وجود دارد؟
ما اصراري به فروش گاز در آن مقطع به آنها نداشتيم. ما اصرار داشتيم گاز را به قيمت مناسب بفروشيم.
- وقتي آنها حاضر نشدند بپذيرند چرا مذاکرات ادامه پيدا کرد در حالي که مشتري براي گاز ايران در ديگر نقطه وجود داشت؟
بله. من هم نظرم اين بود که بايد قراردادهاي اروپا را فشار مي آورديم و سريع تر به نتيجه مي رسانديم و آنها متوجه مي شدند خريدار براي گاز ما وجود دارد اما اين تصميم گرفته نشد و مورد قبول مقامات بالا نبود.
- آقاي دکتر اما ماهيت بازار نفت و گاز به گونه يي است که قيمت نفت و گاز در مناطق مختلف متفاوت است مثلاً روسيه گاز را با کيفيت مشابه اما با قيمت هاي مختلف مي فروشد آيا اين قاعده در زمينه هند و پاکستان صدق نمي کرد؟
اين موضوع براي 4 الي 5سال پيش معتبر بود که نحوه قيمت گذاري گاز در مناطق مختلف متفاوت بود يعني وقتي مي خواستي گاز را به کشوري بفروشي بايد گاز با ساير حامل هاي انرژي رقابت مي کرد. مثلاً با زغال سنگ، نفت کوره، گازوئيل اما در حال حاضر اين گونه نيست گاز قيمت بين المللي پيدا کرده و در هر جاي دنيا قيمت گاز تقريباً يکسان است مثل نفت، اختلاف قيمت بر سر کيفيت، دور يا نزديک بودن به بازار مصرف است.
در حال حاضر هر کشوري مي خواهد گاز مصرف کند بايد پول آن را پرداخت کند و مشکلات داخلي ارتباطي به فروشنده ندارد چون بازار، بازار فروشنده شده در حالي که پيش از اين بازار خريدار بوده و آن چه خريدار مي خواست تعيين مي کرد اما در حال حاضر بايد خريدار شرايط فروشنده را بپذيرد.
- اما در حال حاضر قيمت وست تگزاس اينترمدييت با قيمت برنت با کيفت نزديک به هم 3 الي 4دلار اختلاف فروخته مي شوند؟
خوب. به کيفيت و محل نفت و دوري و نزديکي بستگي دارد.
- براي بازاري مثل گاز چنين چيزي صادق نيست؟
کم کم چنين فضايي بر اين بازار نيز حاکم مي شود مثلاً هند و کره جنوبي ال ان جي قطر را تقريباً با يک قيمت خريداري مي کنند و دليلي براي ارزان فروشي به يکي و گران فروشي به ديگري وجود ندارد اما در مورد فروش گاز به هند و پاکستان واقعيت اين است که تخفيف عمده يي در نظر گرفته شده و زياد هم هست البته اين تخفيف بيشتر به نفع شرکت هاي نفت و گاز هند و پاکستان است مثل گيل اما مطمئنم اين شرکت ها گاز را به قيمت بين المللي خواهند فروخت. حتي اگر در حال حاضر نفروشند قطعاً سال دوم و سوم به قيمت بين المللي مي فروشند چون تحت فشار بانک جهاني و صندوق بين المللي پول مجبور به حذف يارانه سوخت هستند.
اگر روزنامه هاي هند و پاکستان را ببينيد مرتب اين بحث هاي روز است مثلاً در پاکستان برق از روش هاي مختلف توليد مي شود مثلاً از طريق زغال سنگ، نفت کوره و گاز که قيمت هاي سوخت آنها متفاوت است و اين امر باعث شده برخي از شرکت ها سود زيادي ببرند و در مقابل برخي سود کمتري و حتي ضرر کنند و همه جا بحث اين است چرا بايد اختلاف قيمت در مصرف سوخت وجود داشته باشد لذا اين تخفيف ايران به جيب شرکت هاي هند و پاکستان مي رود و به مردم اين کشورها هيچ کمکي نمي کند.
- آقاي دکتر چرا شما موضوع تخفيف را مطرح کرديد در حالي که مذاکره کنندگان فعلي معتقدند هيچ تخفيفي داده نشده است؟
روزنامه هاي دو کشور فرمول قيمت را در روزنامه هايشان نوشتند.
- شما فرمول قيمت را مي دانيد؟
بله.
- اما محرمانه است؟
ظاهراً براي مردم ايران محرمانه است وگرنه هندي ها گفتند و روزنامه هايشان چاپ کردند.
- يعني شما به فرمول چاپ شده روزنامه هاي هندي استناد مي کنيد و تخفيف 32 درصدي را مطرح کرديد؟
آن موقع 32 درصد بود اما در حال حاضر بيش از 50 درصد است.
- يعني ايران براي فروش گاز 50 درصد به هند و پاکستان تخفيف مي دهد؟
اگر فرمول توافق شده مورد قبول واقع شود بله.
-50 درصد را هم طبق فرمول آنها مي گوييد يا منابع اطلاعات شما منابع رسمي ايران است؟
خير، منابع رسمي ايران نيست.
- اما طبق گفته رئيس هيات مذاکره کننده فعلي سه کشور توافق کردند که جزييات فرمول قيمت را تنها با تاييد مقامات مذاکره کننده سه کشور عنوان کنند.
بله شايد توافق کردند اما روزنامه هاي هند از وزير نفت اين کشور اين موضوع را نقل کردند و کسي اين فرمول منتشر شده را تکذيب نکرد.
- با تخفيف 50 درصدي يعني ايران گاز را با چه قيمتي مي فروشد؟
طبق آن فرمول و با قيمت نفت 120دلار حدود 9 دلار در هر ميليون btu گاز را مي فروشد در حالي که قطري ها در معامله اخير گاز را 22 دلار فروختند.
- اما حتي با اين تخفيف 50 درصدي باز هم نتيجه يي عايد کشور نشد؟
حتماً هند و پاکستان منتظرند تخفيف بيشتري بگيرند.
- قيمت مدنظر هند و پاکستان با توجه به اينکه شما هم مذاکرات طولاني را با آنها پشت سر گذاشتيد چه قيمتي است؟
ما وقتي قيمت 9 دلار را مطرح کرديم آنها بالا ترين قيمتي که مطرح مي کردند 4 دلار بود.
- يعني در حال حاضر هم مي خواهند گاز رابا قيمت 4 دلار از ايران بخرند؟
حتماً وگرنه مذاکرات اينقدر ادامه پيدا نمي کرد.
- اما در آن مقطعي که شما مذاکره مي کرديد قيمت نفت حدوداً 60 دلار بود؟
طبق فرمول پيشنهادي ما با قيمت نفت 60 دلار، قيمت گاز حدود قيمت ترکيه مي شد اما هند و پاکستان حدود 4 دلار را که تقريباً نصف بود قبول داشتند.
- اما بند بازنگري در قيمت در قرارداد وجود دارد؟
آن بند مي گويد اگر بازارهاي جهاني نفت و گاز با تغييرات عمده يي روبه رو شد که با قيمت هاي توافقي تفاوت عمده داشت طرفين مي توانند ادعا کنند که قيمت گاز بايد بالا يا پايين بيايد اما اگر در حال حاضر ايران گاز را به يک سوم قيمت بفروشد، دو سال ديگر نمي تواند ادعا کند که قيمت گاز يک دوم شود چون با اين شرايط قيمت گاز در بازارهاي جهاني به يک سوم قيمت رضايت داده است. توافق اوليه يک معيار براي بررسي مجدد است. اگر در حال حاضر قراردادي حول و حوش قيمت جهاني بسته شود و پس از آن قيمت گاز بيش از نفت شود و در نتيجه قيمت جهاني به مراتب بيشتر از فرمول مورد توافق باشد در آن صورت مي توان ادعا کرد که ما در آن مقطع طبق قيمت جهاني گاز را فروختيم و الان 10 درصد زير قيمت جهاني است که قابل رسيدگي و بررسي است. به نظر من اين بند به هيچ وجه عاملي براي توجيه فروش گاز به قيمت پايين نمي تواند باشد.
- به هر حال در قرارداد به جز فرمول قيمت و بند مرور آن، بند برداشت نيز هست. اين بند چقدر مي تواند قيمت پايين گاز را توجيه کند؟
من اطلاعي از آن چيزي که نهايي شده ندارم اما اين موضوع در قراردادهاي مختلف متفاوت است.
- آقاي نژادحسينيان موضوع برکناري شما ديگر از تب و تاب خبري افتاد و در اين شرايط بهتر مي توانيد در اين زمينه صحبت کنيد، چرا مدير امور بين الملل وزارت نفت پيش از بازنشستگي طبقه 13 وزارت نفت را ترک کرد؟
من بازنشسته نشدم، بازنشانده شدم. بايد از ديگران که اين کار را کردند بپرسيد.
- يک طرف اين بحث شما بوديد و قطعاً بي اطلاع نيستيد.
من فکر مي کنم اصرار داشتند اين قرارداد هر چه زودتر امضا شود و فکر مي کردند ما قيمت بالا مي گوييم تا اين قرارداد امضا نشود.
- يعني فکر مي کردند شما علاقه يي به امضاي اين قرارداد نداريد؟
بله و مي گفتند وقت کشي مي کنيم.
- تنها مشکلي که شما به نتيجه نمي رسيديد قيمت بود؟
به نتيجه هم مي رسيد اما اينگونه که شنيدم مشرف زنگ زده به آقاي رئيس جمهور و گفته رئيس تيم مذاکره کننده شما انعطاف لازم را ندارد و کار به نتيجه نمي رسد و آقاي رئيس جمهور گفته چهار ماه به اين تيم فرصت مي دهيم اگر به نتيجه نرسيد خودمان جلسه مي گذاريم و تصميم نهايي را اتخاذ مي کنيم. بعد از اين مذاکرات بين روساي جمهور دو کشور، ديگر هند و پاکستان به مذاکرات با ما اهميت نمي دادند.
- آقاي دکتر چرا شما بعد از برکناري، موضوع تخفيف به هند و پاکستان را مطرح کرديد که به نظر برخي از کارشناسان يکي از دلايل برکناري وزيري هامانه بود؟
تا وقتي من سرکار بودم توافقي بر سر قيمت نشد. ما حدود هشت دلار و آنها چهار دلار را مطرح مي کردند. بعد از بازنشاندگي من مديرکل بين الملل شرکت نفت از طرف وزير وقت مذاکرات را سرپرستي کرد و در همان ابتداي کار فرمول جديد را پذيرفت که به جاي هشت دلار 93/4 دلار بود. وقتي من موضوع تخفيف را مطرح کردم آنها تکذيب کردند. آنها متاسفانه خلاف گفتند و در واقع همه راست را به مردم نگفتند. وقتي من اعلام کردم تخفيف داده اند، گفتند اولاً قيمت پايه يي وجود نداشت که ما تخفيف بدهيم اما ما بر سر يک فرمول توافق کرديم که بر اساس قيمت نفت عدد آن نيز متفاوت است. خب اين راه گم کردن براي مردم بود يعني آن فرمولي که قبلاً داده بوديم تقريباً قيمت فروش گاز به ترکيه مي آمد. آن فرمول مشخص است و رسماً به دو طرف داده شده بود، فرمول جديدي هم که موافقت کردند مشخص است براي هر قيمت نفت، قيمت گاز در مي آيد و مشخص است بيش از 30 درصد تخفيف دادند.
- فرمولي که زمان شما به توافق رسيديد مگر محرمانه نبود که اعلام کرديد؟
مساله يي که صدها نفر کارشناس و کارمند سه کشور مي دانند چگونه محرمانه مي ماند. تمام حرف هايي که ما در جلسات هند مي زديم چند ساعت بعد در روزنامه هندي درج مي شد و وقتي به آنها اعتراض مي کرديم آخر چه جلسه يي که سريع اخبارش منتشر مي شود، مي گفتند تقصير ما نيست.
- اما من يادم است زماني که شما راساً مذاکرات را اداره مي کرديد چندين بار خبرنگاران از شما فرمول را جويا شدند اما جوابي نداديد. در واقع مهر محرمانه بر آن زديد و قيمت گاز را اعلام نکرديد.
خب ما داشتيم مذاکره مي کرديم يعني حين مذاکره بر سر قيمت بوديم و نمي خواستيم پيش از توافق اعلام کنيم اما اينها توافق کردند.
- اما توافق نهايي نکردند.
قرارداد را پاراف کردند و وقتي پاراف مي کنند يعني به نتيجه يي رسيده اند و آن را قبول دارند.
- اما به نتيجه براي اعلام رسمي آن نرسيدند و در واقع شما معتقديد آنها مي خواستند بدون اطلاع مردم گاز بفروشند؟
اين کار شدني نيست. اصولاً يک عده معتقدند مردم نبايد از اعداد و ارقام اينگونه قراردادها باخبر شوند. اما از طرفي اين تيپ اطلاعات با توجه به اينکه تعداد زيادي افراد درگير تصميم گيري آن هستند مخفيانه باقي نمي ماند. آنها که به اين اطلاعات نياز دارند آنها را مي خرند. لذا اين موضوع که اطلاعات پخش نشود عملي نيست اما يک بحث اين است که به صورت رسمي اعلام نشود و اين موضوع عملي است مثلاً ترکيه مي گويد قيمت گاز ايران گران تر از گاز روسيه است. ما خواستار مدرک مي شويم اما چون موضوع قرارداد بين دو کشور محرمانه است آنها نمي توانند اعلام کنند چون اگر چنين کنند روس ها شکايت مي کنند. بنابراين در عين حال که هم ما و هم روس ها و هم ترکيه از قيمت گاز مطلع هستيم طوري عمل شده که مورد استناد قرار نگيرد و حرف ها به صورت شفاهي مطرح است. اين موضوع را مي شود دولت ها رسماً اعلام نکنند اما اينکه تکذيب شود و آن را دروغ عنوان کنند به نظر من اين بي توجهي به افکار عمومي است چون مردم مي خواهند خبردار شوند که گاز با چه قيمتي به هند و پاکستان فروخته شده است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:42 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
تو پایان خاکی و تمام ماه مادرم سلام ابوذرهستم پسر دومت؛ همان بچه ی مریض احوالی که ۲۷ سال پیش دامن پاک 27 ساله ات را خیس کرد. خودم را یادم نیست ولی تو را شفافتر از چشمه عشق به یاد دارم. دامنت داغتر از تیرماه ۵۸ بود وچهره ات زیباتراز خورشید روز هیجدهم. دستهایت مادر شده بودند واشکهایت ایثار. من شاهد از بین رفتن زیبایی بی مانند تو هستم وباعث خمودگی کمرت. بدی هایم لابلای سفیدی موهایت به رسوایی من نشسته اند. همه توان و بودنم را مدیون پیر شدن تو می دانم. امروز روز تولدم هست و من در تنهایی خویش جشن سکوتی برای گذشته ام گرفته ام می خواهم چند پاراگراف را به نام تو و برای تو فوت کنم تو شاید یادت نباشد : 27 سال پیش من بعد از 9 ماه سکوت گریستم و تو در اوج درد خندیدی. 1 سال بعد از تولدم من را ه رفتم تو خندیدی 2سال بعد از تولدم حرف زدم تو خندیدی 3 سال بعد از تولدم دیگر جایم را خیس نکردم تو خندیدی 4 سال بعد از تولدم عاشقت شدم تو خندیدی 7 سال بعد از تولدم مدرسه رفتم تو خندیدی 8 سال بعد از تولدم من داد کشیدم : کفشهایم پاره اند 9سال بعد از تولدم من گرسنه بودم گرسنه تر از تو 10 سال بعد از تولدم همکلاسی هایم مرا زدند٬ همبازی هایم مرا زدند٬ برادرم مرا زد٬ پدرم مرا زد، معلمم مرا زد ... 12 سال بعد از تولدم من خسته بودم خسته تر از پدرم 15 سال بعد از تولدم دوره راهنمایی را تمام کردم پدر گفت بس است دیگر نخوان... . 16 سال بعد از تولدم مهمان برف بودم سرویس دبیرسان من کاپوت پیکان های 48 بود ( دبیرستان : آنجا قلبم خیس تحقیر می شد، صورتم خیس اشک و ذهنم خیس رشک به شهرزاده ها ) 18 سال بعد از تولدم مدرسه را بالاجبار رها کردم چون باید خونه را می ساختیم ... 22 سال بعد از تولدم به طواف رفتم به معبد آزادی انجا که برایم قله قاف بود وکاخ آرزوها ... 24 سال بعد از تولدم به سیاست پرداختم. با معترضین برخاستم ... آزادی را می خواستم... 25 سال بعد از تولدم .... 26 سال بعد از تولدم .... واکنون 27 سال بعد از تولدم در یخبندان تنهایی لحظه های عمرم با نوشیدن معجون سرد یأس و ناامیدی سپری می شود. مادرجان در کنج ساختمانی رو به تخریب در اوج انرژی ، عشق و اراده همراه همه آرمانهایم می پوسم. انگار مسخ شده ام ، یایسه شده ام ، جوجه شده ام، غذا نمی خورم ، نمی خوابم ... زندگی یادم رفته است. همه چیز یادم رفته است. گویا ارواح خبیثه در جسمم حلول کرده اند. مادرم! ای زیباترین وجود! ای شرقی ترین سجود! ای آرام ترین رویا! ای مبهم ترین صدا! با تمام لب و لوچه ایمانی ام همه پاکی ات را می بوسم، همه تاریخ و زمان را به پیشگاهت هدیه می آورم وبا زیباترین حنجره های تاریخ عاشقانه می گویم : تو اسطوره ای. اساطیر تاریخ به تو اقتدا می کنند. بهشت برایت کم است... . 29 سال بعد از تولدم..... .... . .... . ... . ... . ... . مادرجان
نوشته: اصغر زارع |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:42 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دستهایش بوسه گاه اساطیرند پدر عزیزم! این روزها نوسینده ها از یک فاجعه ۵۰ ساله می نویسند از فلسطین، از لبنان، از آوارگان عرب ، از قانا، از خون و گریه .... اما من می خواهم از تو بنویسم و از ۵۰ سال تراژدی؛ سوژه ای که تاریخ دوست دارد فراموش شود . ... روزی خانم معلم کلاس اول ابتدایی از من پرسید " آذران ! پدرت چکاره است؟ " من سرخ شدم و سکوت کردم همکلاسی هایم گفتند: " خانم معلم اجازه ... اجازه ... پدرش " دلی ممدعلی " است... " من سرختر شدم . " خانم اجازه ... پدرش کارگر است ... خانم اجازه ... پدرش ... خانم اجازه... " من فرو ریختم همه ی وجودم آب شد . روزی یک سکه ی زرد ۵۰ ریالی به من دادی و گفتی : "برو برام سیگار بخر" . مغازه که رفتم یکی از مشتریها پرسید : " این پسر خوشگل بچه ی کیه؟ " فروشنده گفت : " بچه ی دلی ممدعلی " سرخ شدم بریدم. روزی با همبازیهایم دعوا کردم رفتند پشت بام و داد کشیدند " ممدعلی ... " و من. ... پدرجان یادت هست؟ روزی جمعه بازار ده بود اسباب بازی های زیبایی می فروختند از گردنت آویزان شدم گریه کردم اتوبوس قرمزرنگی چشمم را گرفته بود و... . تو با دست و پای سنگینت به جانم افتادی و مرا تا آغوش پرمهر مادرم لگدمال کردی . زنان ده گریه کردند مادرم گریه کرد و من از تو متنفر شدم... . روزی از خواب که بیدار شدم مادرم را نیافتم گریه کردم. چند ساعت بعد مادر آمداو گریه می کرد فهمیدم باز هم او را زده ای به تو فحش دادم و آرزو کردم بزرگ بشوم و تو را بکشم . … روزی روزی روزی ... . تو خشن بودی. داد می کشیدی،. سیگارمی کشیدی، می شکستی، می زدی: همه را می زدی از مادر گرفته تا من و ... . ومن از تو می ترسیدم. تو ژنده پوش بودی بدپوش بودی تو را که می دیدم فرار می کردم آخر آبروی مرا می بردی همه می گفتند : " اصغر پدرت داره میاد هه هه هه "… تو کارگر بودی و مایه ننگ من. دوست داشتم نباشی و از من نپرسند پدرت چکاره است؟ دستهایت همیشه زخمی بودند هیچوقت با تو غذا نمی خوردم از دستهایت بدم می آمد. همیشه گرد و غبار رو تنت بود همیشه کهنه بودی و من همیشه از تو فرار می کردم .... تو .... تو .... تو .... و من ... روزی ۱۵ متر زیر زمین چاه می کندی مادر غذایت را پخت داد دست من تا برایت بیاورم. سر چاه که رسیدم گرسنه شدم غذایت را خوردم. تو را صدا زدند از چاه بیرون آمدی سر تا پا گل آلود بودی و خیس. از قیافه ات بدم آمد همکارت گفت :" اصغر غذاتو خورد" تو خندیدی و گفتی : " اشکاال نداره نان خالی می خورم " و من از خنده تو هم بدم آمد. روزی مرا با خودت بردی شهر به تو گفتم : " تو جلوتر برو من پشت سرت میام نمی خوام مردم منو با تو ببینند " و تو گفتی : " چشم ... . " تو مایه ننگ و سرافکندگی بودی. از تو فرار می کردم . آرزو می کردم تو بمیری تا من بیشتر از این تحقیر نشوم... . اما بزرگ که شدم فهمیدم من چقدر احمق بودم و تو چقدر مظلوم بودی. بزرگ که شدم همراه خودت سر مزرعه رفتم. دستهایم که زخمی شدند به دستهایت ایمان آوردم. . . . دستهایت حرف می زدند. دستهایت تمام افتخار من هستند. دستهایت نگهبان تاریخند . دستهایت بوسه گاه اساطیرند اساطیر تاریخ از حرا که برمی گردند باید پنجه در خاک بگذارند و دستهایت را ببوسند و الا تأیید نمی شوند. بزرگ که شدم ویکتور هوگو را دیدم که از تو می گوید و همه شهرتش را مدیون تو هست. کلبه عموتم را خواندم نویسنده همه قامتت را برایم نقاشی کرده بود تاریخ را خواندم اساطیر را دیدم که تو را می ستایند سوسیالیزم را خواندم و سیگار تو را دست چگوارا دیدم. بزرگ که شدم تو را بزرگتر یافتم : ۵۰ سال کارگری، دربدری، آوارگی و عملگی ۵۰ سال تحقیر ، سرکوفت، گرسنگی و ستم ۵۰ سال محرومیت، مظلومیت، مسوولیت و ... . پدرم! پژواک گریه هایت از عمق شبهای تاریک و سرد آذربایجان گوش تاریخ را کر می کند. اشک هایت رااگر چه ندیده ام اما با آزادگان تاریخ در حوض پاک اشکهایت غسل کرده ام. ریه هایت قیراندود و سیاهند همرنگ ۵۰ سال سیاهی و زجر و تلخی... . چشمهای سبزت سبزتر از مزرع عشقند. می دانم پدرجان تو زیاد از من خوشت نمی آید خوش نداری چرت و پرت بخوانم دوست داشتی برایت عروس بیارم دوست داشتی با نوه هایت بازی کنی نمیخواستی این قصه دانشگاه را اینقدر طول بدهم اما می دانم ته دلت چقدر مرا تحسین می کنی و چقدر دعایم می کنی . و می دانی پدرجان که چقدر دوستت دارم اگرچه از تو دورم اگرچه تو را نمی بینم. و می دانی که من همه آزادگی ام را از تو به ارث برده ام. پدر جان هرگز نمی توانم دروغ بگویم هرگز نمی توانم کثافت کاری کنم آنچه به من خورانده ای پاکتر از هدیه های بهشتی بود من همه زیبا بودنم را مدیون تو هستم چشمهایت در اراده ام جاریست. پدرجان دانشگاه که آمدم با آقازاده ها همکلاس شدم آنها لباس های شیک می پوشند زرنگ و بسیار چابکند هدفدار زندگی می کنند و... پدرشان تمام سرمایه و تمام افتخارشان هست و تمام اراده ی آنها مدیون لطف باباهاشون می باشد. آنها به باباجانشان می نازند ... . و من هم تمام افتخارم پدرم هست پدر من استاد دانشگاه نیست. دبیرکل حزب نیست. نماینده مجلس نیست. فرمانده سپاه نیست. رییس دادگاه نیست ... . پدر من کارگر است کارگری از نوع کارگران ماقبل مارکس ( پدر من برده است ) پدر من تمام سرمایه من هست و تمام عشق من و برگ برنده من. پدر من نگهبان تاریخ است مردی از جنس آزادی، مردی بر فراز قاف، مردی همتراز اسپارتاکوس، مردی زیباتر از ژان وال ژان، اسطوره ای از سرزمین ایثار. روزی برایشان گفتم : " حرفهایم از حلقوم پرولتاریا بیرون می آید... " آنها خندیدند ... خنده هایشان را بخشیدم آنها پدر مرا نمی شناختند... . پدر جان تاریخ از تو نمی گوید چون تو خود مالک تاریخی. سروده ها از تو نمی سرایند تو خود سرود عشقی وسجود اشک. حماسه ات ثبت نمی شود اگر چه زندگی ات بزرگترین حماسه تاریخ است. تن تو تندیس نمی شود اگر چه مبهم ترین قامت تاریخی. اسم تو برای همیشه بر دروازه شهرها حک شده است سیمان که می بینم یاد تو می افتم. سنگ و شن و ماسه و آجر که می بینم یاد تو می افتم. روحت بر فراز وطنم جاودانه خواهد ماند. تو زیباترین و بهترین پدر دنیایی. میراثی بزرگ از تو به من ارث رسیده که برای همه عمرم بس است : من از نسل بردگان تاریخم پاکی ، صداقت ، جسارت و آزادیخواهی میراث تاریخی این طبقه است. شناسنامه من زیباترین شناسنامه تاریخ است : پدر : محمدعلی شغل : کارگر مادر : کبری شغل : کارگر پدر جان می گویند ۱۳ رجب سالروز میلاد اسطوره ای بزرگ؛ روز پدر است زیباترین دسته گل های جهان را پیکش می کنم با همه وجودم این روز را تبریک می گویم و چشمهایت را می بوسم دستهایت را می گذارم تا اسطوره ها ببوسند. چیزی برای تشکر بخاطر ۵۰ سال زجر و رنج ندارم. راستی من نمی توانم از ۵۰ سال بردگی تقدیر کنم هیچکس نمی تواند. اگر دنیای دیگری نباشد تو مظلوم ترینی. ۵۰ سال تلخی برای تو چگونه گذشته ... من نمی دانم فقط می دانم همه این ۵۰ سال را برای من تحمل کردی. تحمل کردی تا من تحمل نکنم و پدرجان موفق شدی. ... من اگر چه بر شانه های تو ایستاده ام اما با آن ۵۰ سال بیگانه ام تو مرا از تلخی های خود دور کردی... . اجازه ندادی کارگر بمانم تو مرا به اوج رساندی ممنون ممنون ممنون. پدر جان قول می دهم به فردا برسم تا این ۵۰ سال به هدر نرود تا تو بخندی. تا تو آرام بشوی. تا تو راضی بشوی... . من به فردا می رسم اگر چه قطار اجبار از قرنیه ی چشمانم عبور کند. حرفهایم ازحلقوم پرولتاریا بیرون می آید نوشته دوست خوبم :اصغر زارع |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 17:21 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
موضوع: شعر طنز
نويسنده: ابوالفضل زرویی نصرآباد
ابوالفضل زرویی نصرآباد ـ مدیر کنونی دفتر طنز حوزهی هنری ـ از آن دسته طنزنویسهایی است که زودتر از خیلی از رفقا در عرصهی طنز کسی شدهاند و صاحب سبکی ... یکی هم آن که ، زرویی از سال...
ابوالفضل زرویی نصرآباد ـ مدیر کنونی دفتر طنز حوزهی هنری ـ از آن دسته طنزنویسهایی است که زودتر از خیلی از رفقا در عرصهی طنز کسی شدهاند و صاحب سبکی ... یکی هم آن که ، زرویی از سال 1370 دورهی جدید طنز سیاسی را با نوشتن تذکرههایی با زبانی وام گرفته شده از زبان متین و مقفی تذکرة الاولیای عطار آغاز کرد .
سید ابراهیم نبوی هم از سال ۱۳۷۶ ، به شکلی جدی و قوی ، شروع به نوشتن طنزهای سیاسی و اجتماعی در روزنامههای آن روزها کرده بود ، که یکی از مهمترین این کارها ، نوشتن تذکرههایی برای شخصیتهای معروف سیاسی و هنری و ... بود . پیروی او از سبک زرویی ، آشکار و بیتردید است . چه ، این دو آشنایی و الفتی دیرینه با هم دارند .
نبوی درباره زرويی می نويسد : « نسل شاعران جوان طنزسرا بی شک با نام زرويی آغاز می شود . ابوالفضل زرويی به روانی آب شعر طنز می گويد و به زلالی آب طنز می نويسد. او شعر قديم و جديد را خوب می شناسد و در هر دو شکل شعر طنز سروده است. کم کار است و کارهايش ماندگار ...»
شعری که با هم میخوانیم ، طنزی هوشمندانه و شیرین است که زرویی در پوشش آن و در کسوت رفاقت ، به نبوی ـ پیش از دستگیری و برای دومین بار به زندان افتادنش ـ توصیههایی میکند . این شعر ، ناقص و کوتاه شده تر از شکلی که اکنون میخوانید ، در کتاب شعر طنز امروز ایران ـ کاری از سید ابراهیم نبوی و شهرام شکیبا ـ چاپ شده بود .
با تشکر از استاد زرویی و با سپاس از جناب « ... » (سه نقطه ) !
***
برای دوست عزیزم سید ابراهیم نبوی -حفظه الله فی الدارین-
خدمت مستطاب ذوالتکریم / حضرت شیخ ،سید ابراهیم
به تو از جانب تمامی خلق / یک « سلام علیکم » از ته حلق
یک « سلام علیک » طولانی / سرش این جا ، تهش بریتانی
یک « سلام » قرین به سوز جگر / چون سلام شیوخ بر منبر
بعد اظهار دوستی و سلام / دارد این بنده ، چار پنج کلام
تو که در طنز صاحب نظری / مگر از کار ملک بیخبری ؟
طنز گفتند ، پایه میخواهد / نقد پر مایه ... میخواهد
در جهانی که مایهاش سختی است / ... هم از ادات بدبختی است
شد بسی آدم گرانمایه / کله پا با هزار من ...
[صحبت از ... است و شیرین است / شعر ...ی که گفتهاند این است!]
تو در این روزگار وانفسا / داخل باغ نیستی ، چه بسا
شده در خطبههای آدینه / هتک اهل قلم ، نهادینه
فی المثل شخص « اکبر گنجی » / - گرچه از حرف بنده میرنجی -
میشود عاقبت هدر ، خونش / میگذارند دست کم ، ...
- اکبر گنجی آشنای من است / یار دیرین و با وفای من است
میکنم کیف از نوشتهی او / صحبت تازه و برشته او
مینویسند ، حیف ، بعد عدم / روی گورش « شهید راه قلم » !-
آن چنان مرگ و این چنین مرده / هر که گفته شهید ... خورده!
***
تو که نقد و طنز ، استادی ، / نه که از هفت دولت ، آزادی ،
مینویسی در آریا و نشاط / تند و بیاحتیاط و با افراط
به خیالت که توی سوئیسی / که خودت ، دلبخواه بنویسی
تو که یک دفعه ، پنج - شش هفته / چوب در پاچهات فرو رفته ،
تو که زندان کشیدهای اخوی / طعم آن را چشیدهای اخوی
میرسد ناگهان یکی الکی / از همین بچههای « دهنمکی »
مینماید تو را میان گذر / امر معروف و نهی از منکر
-آلت فعل او زبان خوش است / رویش البته یکی کمی ترش است
میشود بیخت از زمین کنده / میروی لای دست « پوینده »
***
بود رانندهای زمان قدیم / شوفر خط شوش - شابدولعظیم
در وصيت نوشت با فرزند / که بیا بشنو از پدر ، این پند
گرمسافر تو را کند تحسین / که : « برو تندتر » نکن تمکین
میل دارد هر آدمی لابد / که رسد زودتر به مقصد خود
تو به گفتار خلق ، گوش نده / برو آهسته ، گاز توش نده
اسب شد مبتلا به جفتک و ... / اشتر آهسته میرود شب و روز
رفتم آهسته بنده تا مادرید / تند رفت آن یکی به قم نرسید
***
خانمی دوستدار شعر و سرود / از قضا پیش بنده آمده بود
گفتمش« بحث شعر ، شیرین است / ویژگیهای شعر خوب، این است:
محکم و آبدار و پا برجا / گرم و احساسی و بلند و رسا »
خانم از گفتههای من رنجید / سرخ شد ، بعد از آن که لب ورچید ،
گفت : ای بی حیا ، چه پررویی! / وصف ... است این که میگویی !
هر کسی حرف را - غنی و فقیر- / می کند طبق میل خود تفسیر
بالاخص طنز را که هست مدام / پر از ایهام و نکته و ابهام
گر نویسی زکفش و دمپایی / باز برمیخورد به یک جایی
شب ، نویسی زآدمی مرده / صبح ، بینی به « زنده » بر خورده
***
در مذمت اهل زمانه گوید - لعنهم الله
نشوی شادمان ، اگر گه گه / خلق گویند بهبه و چهچه
این جماعت که شاد و خندانند / داخل آدمت نمیدانند
آن که میگفت : «آفرین پسرک » / گوید از مبتلا شوی « به درک» !
آن که گوید : « دم فلانی گرم » / گوید آن روز باشه ،« دندش نرم» !
باشد اکنون به نرخ زر ورقت / توی زندان « قصر » ،... لقت
***
در حکایت شمس الواعظین ، کی جان به در برد و رجوع به حکایت شیرین ...
گفته بودی جناب «شمس الوا» / که « عظین » اش نشد در آنجا ، جا-
چرت و پرت مرا پسندیده / به افاضات بنده ، خندیده
خود ایشان ، کنار دفتر توس / متهم شد به خائن و جاسوس
حضرتش ، وقت آمدن سر کار / شد مواجه به لشکر « انصار »
اندر آن تنگنای بیم و امید / ریش او هم به داد او نرسید
آن یکی ، یا یکی از افرادش / سر پایی ، نمود ارشادش
زان وقایع ، اگر چه جان در برد / لیکن البته چند مشتی خورد
آن برادر اگر چه مشت زدش / کرد مردی ، نزد به جای بدش !
لطمه اصلا به پایهاش نزدند / هیچ مشتی به ...اش نزدند
مانده آن مشت هم به طالع سعد / مطمئنا برای دفعه بعد !
به چه دردی ، بگو که فیالغایه / میخورد سر دبیر بی... !؟
در فواید ... و لزوم محافظت از آن فرماید:
مردمان را در این جهان ، فرزند ! / نیست چون ... چیزی ارزشمند
مرد را در جهان ز خشک و ز تر / نیست چیزی ز ...ـایه واجبتر
ران مرغ آیت لوندی اوست / «تخم» او ، رمز سربلندی اوست
پیش فرزانگان ز عصر حجر / دنبلان بوده از جگر بهتر
گر کنی همنشین با نخودش / تره هم میرود به تخم خودش
هی به تخمت حواله دادی مفت / تخم اگر بشکند چه خواهی گفت ؟
گر نخواهی رسد به ... خراش / حافظ بیضهی حکومت باش !
***
در اعتذار و ختم کلام فرماید:
الغرض ، بنده خیر خواه تو ام / مخلص لطف گاه گاه توام
«سین ، الف ، نونِ » مهربان منی / نور چشمی ، عزیز جان منی
یک کمی تند میروی گاهی / ورنه خوبی ، گلی ، ملی ، ماهی
شعر ما باعث مرارت شد / عذر میخواهم ار جسارت شد
بهر تعظیم میشود دولا / دوستار صمیمیات « مُلا »
شعر را بصورت فايل PDF از اينجا ببينيد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۶ شهریور ۱۳۸۵ یادش بخیر، پاپ ژان پل دوم بود، کلینتون بود، مادر ترزا بود، خاتمی بود، یک مشت آدم حسابی بودند. اصلا انگار همه با هم قاط می زنند. طبیعی هم هست. وقتی دعوا شروع می شود، هر کسی بدترین بخش های وجودش را نشان می دهد. گاهی به نظر می رسد که یک باره قد همه آدمهای مهم در دنیا کوتاه می شود و وقتی دقت می کنی می بینی انگار همه این ها به هم مربوط است. امروز صبح تقریبا جنگ جهانی سوم داشت شروع می شد. پاپ بندیکت چهارم، پاپ متعصب آلمانی که وقتی سرکار آمد، روحانیون ایران از روی کار آمدن یک پاپ متعصب و اصولگرا اظهار خوشنودی کردند، در سخنان خودش به نقل از یکی از پادشاهان فلان زمان به حضرت محمد اهانت کرد. من نمی فهمم این پاپاراتزی مگر حواسش نیست که گفتن یک چنین جمله ای براحتی می تواند در عرض یک هفته چند صد کشته در دنیا بوجود بیاورد؟ به فاصله زمانی سه سوت از اظهارات پاپ تمام علمای اسلام، اعم از چپ و راست و محافظه کار و اصلاح طلب و غیره، شدیدا علیه پاپ موضع گرفتند. علامه فضل الله در یک موضع گیری عاقلانه در لبنان از پاپ خواست «شخصا از مسلمانان عذرخواهی کند.» رجب اردوغان نخست وزیر ترکیه هم که این پاپ آلمانی مخالف ورود کشورش به اروپاست، گفت: «پاپ باید از جهان اسلام و مسلمانان عذرخواهی کند.» علمای ایران مواضع سیخکی و مطابق معمول شربپاکن اخذ کردند. آیت الله وحید خراسانی گفت: « به او توصیه می کنم در این اواخر عمر، دست از انحراف و توطئه برداشته....» آیت الله مکارم به شکلی نسبتا منطقی گفت: « چرا باید یک رهبر مسیحی فریب سیاستمداران خودکامه و ظالم را بخورد؟» وی چنان این جمله را گفت انگار روحانیون ایران این کار را نمی کنند و نکردند. سید محمد خاتمی مطابق معمول بطوری منطقی گفت: « سخنان پاپ در حد انسان های کم اطلاع و متعصب است.» در مناطق مختلف جهان مسلمانان به خیابان ریختند و من فکر می کنم در هر حال این رشته سر دراز داشته باشد. اما فقط مسلمانان به پاپ اعتراض نکردند، روزنامه نیویورک تایمز نوشت: « پاپ باید عذرخواهی کند.» رئیس حزب سبز آلمان هم در یک اظهار نظر شدیداللحن که احتمالا آرای این حزب را در انتخابات آینده آلمان در میان مسلمانان دو برابر می کند، گفت: « پاپ در سخنان خود باید به وحشیگری کلیسا در طول تاریخ نیز اشاره می کرد.» همین خانم سبز محترم اضافه کرد: « واتیکان باید در مورد اظهارات پاپ توضیح دهد.» اما مثل همیشه که دنیای غرب بالاخره عقلش کار می کند و زودی ضایع بازی را جمع و جور می کند، ابتدا سخنگوی واتیکان اعلام کرد که « پاپ قصد اهانت به مسلمانان را نداشته.». ساعتی بعد هم خود پاپ بندیکت شانزدهم اعلام کرد که « از اینکه بخش هایی از سخنرانی او توهین به احساسات دینی و اعتقادات تلقی شده است بسیار متاسف است.» اما از همه بامزه تر مواضع آنگلا مرکل بود که به جای ماست مالی ضایعات و تلفات پاپ، اظهارات وی را تائید کرد و آنرا در راستای گفتگوی ادیان خواند. و ما را به این نتیجه رساند که مرکل هم مثل اینکه قاطی زیاد می خورد. آخرین خبر هم اینکه حوزه های علمیه اعلام کردند که در اعتراض به اظهارات پس گرفته شده پاپ، حوزه های علمیه مدتی تعطیل خواهد شد. پاپ نیز از این موضوع بسیار خوشحال شد و به یکی از دوستانش گفت: اگر می دونستم تعطیلش می کنن زودتر می گفتم. در نتیجه همه این اخبار تاسف بار و بحران پرور، نتایج زیر حاصل می شود: نوشته : ابراهیم نبوی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:55 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
تابوت دل
بنگشایم من این دفتر و نشکافم من این تابوت که خندد بوم اهریمن و پرد مرغ لبخند ز چهر مهر یاران و افتد آخرین استاره شبگوی تنهایان نخواهم من نگون اینسان ز بهر خاطر هیچ دربند
نوشتاری که کلکش خورده جوهر ز جوهردان این تابوت بی همتا کویر پاک و عصمت پوی کودک تنها
بر آرد روح سرکش زخم پنهان فریــــــــــــــادی که افتد رعشه ای از آن به اندام فلک سایم ز سر تا سینه و انگشتان دست و پای درد آشام : بگوی آی کودک تنها! بگوی آی آزاده! زاده رستم! ز پور پیر زال اسفند بی یار! بیافکن دشنه از دستان اهریمن را تو بشکن مهر دفتر را بس است این جوش جام اشکن به جام نازک سینه بس است این نوش و نوشانوش ز جام ژرف و بی کینه بس است این شادی شادی ز ناشادی دیرینه نبینم هیچ ترحم را نه بر جام و نه بر ساقی
بیا و بال بگشای بدم در بالها همدم با بهشتین یار بی پروا پــــــــــــــــــــــــرواز بدم پرواز در بالها دمبدم با او تا به اوج آسمانها دور از دستان ناپاکان خدا جویید فراز آیید و ره پویید خدا جوییـــــــد.
شعر از : قاضی حسینی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:22 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
قوی سپید*
نه پری ونه بالی نه سازی و نوایی نه غریبم من سرگشته که امروز سر به تــــو دارم واز هیچ ندارم پروایی منم آن قوی سپید که دیم بود خوش و گرم جوان به بر برکه و هر حوضچه و جوی روان این تو بودی که فرستاد قضا نرم و خاموش و فریبنده به دنیای صفا یا که جفا بزم بر هم بزنی یا که کنی درد دوا سر آن برکه فتانه ما من ندانم چه گذشت و چه برفت !؟ از تو ای رنگ بهاران به تن و خشم خزانت به روان! چه بد آن دم ، بار بر تیر نگاه ؟! خار بود یا که گل عید بهار ؟! یا که سنگی و کلوخی به کف کودک سرمست شکار ؟! هر چه بود آنچه او کرد رها قوی زیبا و سپید و خوشبخت کرد از دسته مرغان همآواز جـــــــــدا به تامل برگشت پشت این بوته و آن بوته نیزار بلند پرس پرسان ز اقاقی و ز هر شاخه مست همه فریاد زدند به سکوتی که شکست خواب پر معنی دشت : یک نگه کرد و برفت از بر تو آن که بی رحم بزد « چار تکبیر »۱ شقایق
بهر تو و هر چه که هست.
شعر از : قاضی حسینی
* زمستان ۱۳۷۲ تقدیم به دوست نازنینم دادجو
(۱) اقتباس از بیت حافظ : « آن دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست »
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 16:38 توسط
|
|
||